![]() |
![]() |
|
| دختری به نام سگ، پارس میکند |
|
بعد از چند سال وبلاگ نویسی و پشت سر گذاشتن شناسایی جامعه ای پر از دروغ و زشتی(و اندکی خوبی و زیبایی) اعلان بازنشتگی میکنم. خداحافظ دنیای وبلاگ...از تابستان با دنیای کتاب خواهیم آمد( تیم مترسک فیلسوف"نویسنده" و مترسک بانو"طراح"..) قرار است برویم روستا و خودمان را خارج کنیم از رذالت آدمهایی که همه چیز دارند جز خلاقیت و تخیل. بازنشستگی مترسک فیلسوف بر همگان مبارکباد...
پ. ن: برای بلاگفا متاسفم که یکی از قدیمیترین و فعالترین بلاگرهایش را از دست داد..با افتخار و غرور اعلام میکنم با بیش از بیست وبلاگ(بیست شخصیت) در صدر نویسنده های دنیای مجاز قرار دارم(قبول...قبول...دارم کلاس میذارم...خب باید از خدماتم تجلیل بشه دیگه...یه خورده هم غلو کردم...فکر کنم دچار بیماری خود مترسک وبلاگ نویس بزرگ انگار پندار وارگی شدم...) تا میتونید به خراب کردن مترسک ادامه بدید. اونقدر پسری بنام سگ و مترسک فیلسوف دروغین بسازید تا جونتون سر بیاد. بروید به درک(لطفا)...در ضمن اولین کتابم را به خاله معاصر و شوهر خاله احسان تقدیم میکنم(بترکه چشم حسود..ایشالا) دنیای "صفر و یک" را میسپارم به شما...مواظب حریمتان باشید..آلوده شده است به ناهمگونی بیرون(دوست ندارم گنده گوزی فلسفی کنم..ولی در شرح ناهمگونی بیرون باید بگم: دنیای بیرون دنیای تز و آنتی تز= سنتزه ولی اینجا٬ دنیای مجاز.. اینطور نیست...توضیحش مفصله...بگذریم) بیماری صعب العلاجی گرفته است. قبل از اینکه دچارش شوم خودم را بازنشسته میکنم.... حسابی خستمه. باید به آدمای گوشت و استخون پیشنهاد تبادل لینک بدم. بدرود مجازیهای خوب و بد...چرت و پرت گفتن بسه...باید برم پارک لاله و یه بستنی قیفی بخرم و لیس بزنم...باید روی چمنا ول بشم و خاطرات(.....blogfa.com...) رو توی قبرستون ذهن پوشالی م دفن کنم. مثل بهار نارنج و...بدرود دوستان عزیز! بهتون قول میدم به وبلاگاتون سر میزنم و واستون کامنت میذارم...چند تا وبلاگو هیچ وقت فراموش نمیکنم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 10:56 توسط آناهیتا |
|
|
ـ به سهیل:...هر شب٬ تا خود صبح باهاش حرف می زنم. بهش گفتم:" یه پسره زنگ میزنه به یه دختره. دختره نقاشه. پسره حرف میزنه و دختره نقاشی میکشه... دختره معروف میشه:یه نقاش معروف و فقط وقتایی میتونه بکشه٬ که پسره زنگ میزنه... یه شب به پسره میگه:" من که تو رو ندیدم. از خودت بگو. میخوام بکشمت " پسره هم از خودش میگه. یه شب از موهاش میگه. یه شب از چشاش..یه شب از دماغش...یه شب از پاهاش...تا اینکه: دیگه پسره زنگ نمیرنه. دختره افسرده میشه. آخه تابلو کامل نشده(دستها مونده)..." سهیل گفت:" آناهیتا! چرا پسره دیگه زنگ نمیزنه؟ "...گفتم:" آخه اون دست نداشته و ..." سهیل گفت:" اگه اون دست نداشته...چطور زنگ میزده؟ " گفتم:" خب با پاهاش! " سهیل گفت:" بدون دست هم میشه بغل کرد؟ "...(این خلاصه ای بود از گفتگوی یک شب من و سهیل. شاید به نظرتون مسخره و بی ربط باشه. واسه ما زندگیه..میفهمید؟ زندگی..."
آناهیتا توبه کرد..." جامعه ای که فاحشگانش توبه می کنند و نجیب می شوند٬ جامعه ی مقدس انسانی است...جامعه ای که نجبایش فاحشه می شوند٬ جامعه ی مقدس و انسانی نیست " (اینو یه آقاهه گفت که دیروز زنگ زد و خواست باهام بخوابه ( چقدر هم با تمسخر و دهن کجی گفت) بهش گفتم:" جامعه ی مقدس و انسانی!!!! با جامعه بودنش مشکلی ندارم. با مقدس بودنش هم مشکلی ندارم٬ آخه ذهن کوچیک آناهیتا٬ قابلیت درک قداست رو نداره. مشکل من انسانیته! مشکل من انتظار و التماس روشنفکرانه ی توست٬ حضرت آقا!...حتما اگه نیام٬ خود ارضایی میکنی؟ یا زنگ می زنی زن همسایه تون؟...شایدم به خواهرت...؟ " نمی دونم چرا فحش داد...چرا؟ به آقایونی که واسه آناهیتا شماره تلفن و آدرس ایمیل میذارن: دیگه کار نمی کنم. اگه زیادی توی کف تشریف دارین٬ خبر مرگتون بگید تا شماره ی سوسن رو بهتون بدم. خونه هم داره...فی: ۲۵۰۰۰ تومان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:44 توسط آناهیتا |
|
|
دیشب که از پشت تلفن بوسیدمت، بوسه ام به تعداد سوراخ های گوشی(چهل تا) تکثیر شد و... هر کدامشان به سویی رفت. (این خط روی خط شدن هم حکایتیه...مثل لبای تو و گونه های من! ) سی و نه تاشان هدر رفت. چهلمی را فهمیدی؟ یکیشان سهم پیرمردی بود که مزاحم همسایه ها میشد و فوت میکرد. یکیشان روی لبهای آخوندی افتاد که دعای توسل را برای دوست دخترش می خواند و یکیشان بر لبان محمود احمدی نژاد آرام گرفت( گمونم به سردار احمدی مقدم می گفت: این طرح مبارزه با بدحجابی چی شد؟ ) سهیلم! همه ی هستی م! ( بذار توی این دنیای مسخره٬ بین این آدامای مسخره تر٬ یه دلخوشی واسم بمونه. بذار یه جا باشه که میشه آرامش داشت. یه آغوش که میشه گریه کرد. یه لب که میشه بوسید. یه دست که میشه لمس کرد...) سهیل! اولین مردی هستی که تنها٬ روحم٬ فکرم و تخیلم را می خواهی(می خواهی؟) نمی گویم بدنم را نخواه...نه!...آخر از همه...آخرین خواستنت باشد.باشد؟ سهیلم! تنها آرامش می خواهم.تنها نگاه بی تعلق میخواهم. می خواهمت...خواستنت را می خواهم. خیانت نکن. فکرم کن.عاشقم باش. لبریزم باش تا لبریزت شوم.آشنا شدن با تو اعجاز بود(ساده ترین اتفاق باور نکردنی همه ی نسلم...نسلم؟ نه!...نسلمان.بچه های من و تو...)تنهایم نگذار.سختی ها با تو آسان می شوند.سختی ها با تو ..." گمونم خیلی خرم سهیل! با تو بودن و سختی؟!! اصلا سختی یعنی چی؟ وقتی تو هستی و آغوش تو هست... "خیانت نکن سهیل... (سهیل! یه روز که گریه کنی٬ با دستمال گلدوزی مامان بزرگم٬ اشکاتو پاک می کنم. نه! پاک نمی کنم سهیل... میخوام تو اشکات خودمو ببینم.وای٬ فکر کن سهیل! می تونم اشکامو توی اشکات ببینم.تو هم خودتو توی اشکام می بینی. می بینی که به طرفم میای و بغلم میکنی.) برایم جسم نیستی.برایم جنسیت نیستی. از همه ی بدنم تنها قلبم را تحریک می کنی. (قلب٬ بدنه؟...سهیلم! هر کی دستشو گذاشت روی سینه هام٬ واسه...)تو شهوت مجسم نیستی. دستت را بگذار روی سینه های آناهیتا و بشنو....درسته سهیل! عاشقت شدم(خیلی ساده و خودمونی) عشق: دستانی که ضربان قلب را می شنوند. نه مالش توده ی چربی و حکایت آخ و اوخ و خریت جسم.( چه کادوی حال بهم زنی: گوشت و استخون و چربی...چه کاغذ کادوی مسخره ای: پوست. سهیل! خدا قربونش برم اهل سورپریز کردنه.وسط اینهمه کثافت٬ یه نصف دل گذاشته. سهیلم! عزیزم! ببین نصف دلم به نصف دلت میخوره...؟ به خیلیا نشون دادم.به نصف دل هیشکی نخورد. خسته شدم سهیل. بگو که میخوره.میخوام خلق کنم. میخوام جاودانه بشم...بگو که میخوره سهیل...
ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:33 توسط آناهیتا |
|
|
می دونی از چه مردایی خوشم میاد؟ تو اوج سکس مدام داد میزنن:"عاشقتم...سرشار از توام...فدات شم عزیزم" اونقدر حشری شدن که اگه زمین و زمون بلرزه٬ حالیشون نمیشه و آخ و اوخشون دنیا رو به لرزه در میاره. مردایی که تن لطیف!!! زن رو میبلعن و عین خروس قوقولی قوقول میکنن و ...زن نماده...خیاله...تخیله..." زن یه مفهوم خالیه. مفهومی که توی ذهن مرد ساخته شده و رفع تکلیف و رفع خستگیه...واسه اثبات بودنشون زنها رو گول میزنن(گول زدن!....خنده داره٬ نه؟... فعلی که پشتش یه عالمه زن خوابیده...لخت و گریون) با چرب زبونی جنس ناجنسشون. بعضی وقتا با عشق و داستانایی که زاده ی خیالشونه:خسرو٬ شیرین٬ مجنون...بعضی وقتا با " ایسم" و گنده گوزیای فلسفیشون. زن هنوز به اثبات نرسیده...زن توهم مرده. توهم خود ارضایی و گذرون چند سال زندگی رقت بار. زن تجلی نیست. زن شکوه و عظمت نیست. زن دروغ آدمه تو اوج شهوت و خواستن...اراده و قدرت..تصاحب و...اولین دروغ آدم٬ حوا بود.زن بود...زن: گناه اولیه ی مرده(سیب ممنوعه) بهترین بهونه واسه خدا که آدمو از بهشت بیرون کنه. که نرینه ی پرمدعا زندونی ثانیه و بعد و رنگ بشه...سکس٬ خود ارضاییه. خیال مرد و سایه ی دروغین(زن)...عشق؟....عشق...عشق...آناهیتا عاشق شد.حس غریبیه.دیشب اتفاق افتاد...نمی دونم! یه وابستگی مسخره ی جنون آساست یا یه رابطه ی مضمحل مسخره؟ یا عشق؟...زن آسوده ترین قداست دنیاست(معشوق) صداقت و آرامشه. آناهیتا عاشق شد. دیشب...اگه عشق نبود جلو کلمه ی یه هجایی زن می نوشتن: موجودی افسانه ای ( به اعتقاد پروفسور ریچارد٬ دیرینه شناس دانشگاه آکسفورد٬ این نوع عجیب و جالب٬ یک میلیون سال پیش٬ منقرض شده است. فسیل های کشف شده حاکی از این بود که این موجود دارای سینه های بزرگ و...) زن: اشتباه خطرناک مرد! قرار بود آخ و اوخ وتغییر خوشگل فیزیولوژیکی ارگانیسمش باشه. قرار بود قلقلک چند دقیقه ور رفتن و زور زدنش باشه...زن خیالی بود که رویا شد. لباس محبوب و معشوق پوشید: مرد خالی شد. اونقدر خالی که اسمشو عوض کرد:( تو لغت نامه بهش گفتن عاشق...از زمین کنده شد...یاد گرفت رو ماسه ها(اونجا که زنها رو زمین میزد و ...) یه قلب بکشه شبیه پنج٬ با یه تیر که درست از وسطش رد شده...و...چند قطره خون(هنوز دانشمندا کشف نکردن: دقیقا چند قطره خون.؟..کسی آمارشو نگرفته...یه رازه...یه مسئله ی استراتژیک(بحران علمی...چالشی عمیق...گورباباشون...مگه نه؟)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:26 توسط آناهیتا |
|
|
ارگاسم؟ چشای بسته ی اون پیرمرده بوگندو وقتی از ته حلقش داد میزد:" آه...فدات شم...اه...فدات شم..." آخر کار پنج تا هزاری میذاشت کف دستم و قسم می خورد بیشتراز این نداره.......عشق؟ چشای باز اون پیرمرد بوگندو وقتی از ته حلقش٬ می گفت:" اگه زنم بفهمه٬ پوستمو می کنه...از همه ی اینا گذشته٬ زن خوبیه..."
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 20:17 توسط آناهیتا |
|
|
ـ نگران نباشید. کلی آزمایش دادم. ایدز ندارم. هپاتیت بی ندارم.اما! از من دوری کنید. گازتان می گیرم... آناهیتا٬ دختری به نام سگ:هار شده است. سگم(گاز می گیرم. پارس میکنم....وفا؟ یواشکی دزدیدش: محمد رضای روشنفکر! توله سگ! بچه ی بالا شهر بود.یه شب که خونه خالی نداشت...توی ماشین...می گفت: " بهشت اینجاست! کی میگه اون بالا خبریه؟! " توله سگ می گفت نیهیلیسته. خوگشل هم بود. هر دفعه چهل هزار تومان می داد. می خواستم بگم :" عوضی! من فاحشه ام نه گدا که بهم صدقه میدی!..." نگفتم.یادم نمیاد چرا...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ " ژان والژان" با دو تا پاسبان جوون٬ اومدن در خونه ی پدر روحانی. یگی از اون دو تا گفت: " این آقا میگه اینا رو از شما گرفته" پدر روحانی گفت: " این بیشرف ظرفا رو رو دزدیده! این نمک به حروم دیشب مهمون من بود...دستاشو قطع کنید...دزد بی خواهر و مادر! " ژان والژان شهردار هیچ شهری نشد(توی زندون مرد) کوزت با آقای تناردیه ازدواج کرد و مشهورترین فاحشه ی شهر شد. ویکتور هوگو منتظر لخت شدن کوزت بود که چشش به سینه هاش افتاد و طرح بینوایان رو فراموش کرد و ...شد کارگردان سینما و فیلم "سکس و فلسفه" رو خیلی قبلتر از محسن مخملباف ساخت... ( تقدیم به خانم سعادت! مسئول امور فرهنگی زندان...کتاب بینوایان را هدیه ام داد و گفت :تو آخرش یه چیزی میشی...اگه دیگه بر نگردی اینجا...) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:26 توسط آناهیتا |
|
|
- گمونم حامله شدم.زندگی لعنتی! آخرش کار خودتو کردی.(یه مامای خوب سراغ ندارین؟ یه"هفت میلیارد قلو" حامله م.آخی! چقدر وول می خورن.می تونم حسشون کنم.لگد نزنین کثافتا...مهرنوش! کجا بچه تو انداختی؟باید سقطشون کنم...میخوام بندازمشون...کلکسیون دیازپام ها که تکمیل شد...کی؟ گمونم تا آخر خرداد...زندگی مسخره! گفتم از این داروخونه کاندوم نخر...تقلبی بود..مثل لبخند تو...مثل من...هوا...تلفن...مثل الکساندر گراهام بل...
دارم دق میکنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:36 توسط آناهیتا |
|
|
امروز خوب نیستم. یعنی آناهیتا حالش از بیشعورهایی بهم می خوره که اومدن دنبال یه قصه ی نو...مسخره ها! آناهیتا همینه که هست.اگه خوشتون نیومد٬ گورتونو گم کنید و دیگه نیاید و کامنت نذارید. چیز جدیدی واستون ندارم. قصه ی من٬ قصه ی تکرای جنون و تعفن آدمه. آدمی که می خواد با سکس به تجلی برسه. به شکوه یکی شدن. من تکرار له شدن هزاران دخترم(ثانیه ای بود مرز دختر بودن و زن بودنشان.ثانیه ای...). خوابیده ام با کسانی که شهوت طلبیشان را تحلیل عاشقانه می کردند و از فروید می گفتند و... بیشتر به یک آلت تناسلی شبیه بودند تا ...آغوشی نیست؟؟؟
حرف تازه ایی نیست جز تکرار مکررات. همه ی فاحشه های دنیا یک درد را حس کرده اند. خوابیده اند... درد من و امثال من را روزنامه ها نوشته اند. خواندن چرت و پرت های آناهیتا بی فایده است. پس گورتان را گم کنید و خفه شوید. می خواهم بنویسم. برای خودم. برای تاریخ...آهای تاریخ! لعنت به تو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 19:3 توسط آناهیتا |
|
|
فعل جمله ای که آناهیتا فاعلشه " مرد" بود٬ هست و خواهد بود. از مصدر مردن(مرگ)... مرد را به فتحه ی "م" مرد می خوانند...به تعداد همه ی مردانی که فریفتنم ( و همه ی مردانی که جیبشان را خالی کردم٬ در ازای دقایقی که تنم را صاحب شدند) آناهیتا تجربه ی مرگ را آموخت...نه! حس کرد(توی عمرتون چیزی رو با تمام وجود حس کردید؟ مثلا یه سیب گنده رو...) باورم نمی کنید؟ مهم نیست... نگویید به دروغ هایم فکر نخواهید کرد. نگویید(خواهش می کنم)کاش قصه ی اناهیتا قصه بود. کاش دروغ می گفتم(عینهو چوپون دروغگو) کاش برای تفریح وبلاگ می نوشتم(واسه وقت گذرونی) تا آخر خرداد همراهم باشید. همه چیز را خواهم گفت...
(تو دنیایی که مردا(نرینگان ـ جنس برتر) می تونن با چند هزار تومان صاحب جسم یه زن بشن(گیرم چهل و پنج دقیقه)٬ آناهیتا فاعل هیچ فعلی نیست.مردا؟ خیلی هنر کنن مفعول جمله ای هستن که زندگی(روزگار٬هستی٬دنیا...) فاعلشه...) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آخی! حتی چوپون دروغگو هم مرده...ولی تصمیم کبری٬ زنه (دیوونه شدم٬ نه؟ )ــــــــــــــــــــــــــ میدونی با اولین پولی که از یه مرد گرفتم٬ چی خریدم؟ یادم نمیاد...شاید یه مرد دیگه دزدیدش...همه ی پولامو...همشو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:4 توسط آناهیتا |
|
|
پروانه! یادم نمیاد کی شکستم. مرز دختر بودن.. حرمت اون دستمال مقدس٬ که داماد باید خونیش می کرد و افتخار ایل و تبار و قداست عفت و پاکی عروس بود. یادم نمیاد کی مزه ی مرد رو زیر دهنم حس کردم (طعم گس مرد...شاید گس. یادم نمیاد!) کی چنگ زدم بازوهای یه بدن داغ و حشری رو...کی حس کردم هستم: آناهیتا نه...بدن٬ جسم... پروانه! ذره ذره آب میشم. آناهیتا؟...کلیشه ی یه طبقه.....دختر تکرار! مگه نه اینکه اینجا پره از آناهیتا؟ هر آناهیتا یه قیمت. ۲۰۰۰۰ تومان! آناهیتای ۳۵ سال به بالا٬ بدون مکان. ۳۰۰۰۰تومان! آناهیتا با جای خواب... قیمت!فی!..." مگه بازار دستتون نیست؟ " آناهیتا قیمت داره. آناهیتا خرج داره. وسایل آرایش می خواد. بازنشتگی آناهیتا!!!...مستمری نمی گیره. حق عائله مندی نمی گیره..با مزه شدم٬ نه؟...گفتم یه کم بخندونمتون نگید اناهیتا خشکه.
فاحشه٬ جنده٬ لکاته٬ یا هرزه؟...ما را به یک اسم صدا کنید...لطفا! عجیبه نه؟ آناهیتا...یه فاحشه ی روشنفکر. نه! نه!...یه روشنفکر فاحشه...اینو سارا بهم گفت. خوابیدن با بچه دانشجوهای عینکی...خوابیدن با کتابفروش...امروز حالم خوبه. خوبم...نه! بهترم...تنهام نذارین. خواهش میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:18 توسط آناهیتا |
|
|
به یه دوست: ببین مسخره!
میشه با سه نفر خوابید.میشه با پنج نفر هم خوابید. میشه با سه نفر شروع کرد و داد زد: مواظب باشید٬ من دخترم.میشه با هشت نفر خوابید...با ده نفر...چون تویی که عرضه می کنی.تو فقط عرضه می کنی.فقط عرضه!!!.می خوای منو ببینی؟ باشه! قبول!.بیا تا همه چی رو نشونت بدم.اون شب.توی زندون(بیا بهت بگم چه بندی..می خوای؟ ) ریختن روی سرم و...باید داد می زدم :" من دخترم..دخترم " می خندیدن و می گفتن : ما هم دختریم جونی.ما هم دختریم .... ببین مسخره! من هنوز باکره ام.هنوز مقدسم...هنوز داد می زنم: من دخترم.حقیقت شده ام. خدا شده ام.بکرم...بیا آناهیتا رو ببین.بیا.شاید تونستم تو بغلت گریه کنم.( خیلیا بغلم کردن.خیلیاشون اشک می ریختن.گریه ی غریزه بود. اوج شهوت. اوج شادکامی تن. بغل می خوام! یه بغل واقعی...یه آغوش راس راسکی. خدا! به هیچ آغوشی اعتماد ندارم. وقتش نرسیده؟ دستاتو وا کن...گریه کنم یا سرت داد بکشم؟ دوست دارم خودمو واست لوس کنم. قهر بسه خدا! من کم آوردم.بیا آشتی کنیم...آناهیتا گه خورد. غلط کرد.آره خدا! تو بردی...) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:17 توسط آناهیتا |
|
|
چي بگم پروانه؟...اينها نميتونن درك كنن. خانوماي محترمممممممممممم! اگه تونستيد فقط يه بار(فقط يه بار!) لباي يه مرد ۵۰ ساله(چاق و خپل.با دندوناي سياه...) رو ببوسيد و به خودتون نگيد " اه! اين لعنتي چرا دهنشو نميشوره؟" اون وقت مي تونيد آناهيتا رو درك كنيد. شايد روزي با ۳ نفر از اينها و بدترشون٬ مي خوابيدم. نمي تونيد دركم كنيد. نمي تونيد. نمي فهميد. بريد به درككككككككككككككك... لباساشون بوي گه ميداد. بغلم مي كردن. بايد مي گفتم:" منم دوستت دارم عزيزم" درد مي كشيدم. گريه مي كردم. " آره آره...گريه ي شوقه٬ عزيزم!! " درد مي كشيدم. بوي روغن سوخته مي داد. بوي عرق...سينه هامو چنگ مي زد و يه كپه از چرك زير ناخناش مي موند اونجا كه بايد يه كوچولو گازش مي گرفت و شير مي خورد...مي خوام بالا بيارم... يكي بغلم كنه...نمي خوام دركم كنيد. نمي خوام دلتون برام بسوزه. بغلم كنيد...همين. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام پروانه! خوبي؟ بد جور عادت كردم به دنياي وبلاگ. عين ديوونه ها نيمه شب بهش سر ميزنم. نيگاش ميكنم. نظرا رو ميخونم(يه عالمه نصيحت!). چند نفر بهم فحش دادن. چند نفر واسم گريه كردن. چند نفر معتقدن دروغ ميگم...چند نفر هم پيشنهاد دوستي دادن. يكي گفت مايله باهام بخوابه و پول خوبي ميده. پروانه! خيليها منتظرن حرفامو بزنم. يعني بهشون بگم يه روز ۵۰ تا ديارپام انداختم بالا كه زن پسر خاله معينم٬ نشم؟ يعني بهشون بگم يه شب پنج نفر.....يعني باورشون ميشه؟ گيرم كه گفتم... فوق فوقش واسم گريه مي كنن. بهم ميگن به خدا توكل كنم. بهم ميگن قوي باشم.پروانه! كم آوردم...اين شهر پره از امثال من. با همون قصه ي هميشگي. دختري كه فرار مي كنه. چون دوست پسرش بهش خيانت كرده. چون باكره نيست. ميره. گم ميشه...بعد برش مي گردونن خونه. مي برنش بيمارستان رواني... پروانه واسش وبلاگ درست مي كنه و بهش ميگه حرفاشو اونجا بنويسه...كم آوردم پروانه! خسته شدم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:0 توسط آناهیتا |
|
|
- آقا پسرای محترم! چند دفعه واسه یه دختر تنها که کیفشو بغل کرده و انگاری داره گریه میکنه٬ بوق زدین؟ چند دفعه سوارش کردین و در بدر دنبال خونه خالی گشتین؟..کثافتای لجن! چند دفعه این دختر(نه!..از دوشیزگان محترم عذر میخوام..این زن) آناهیتا بوده؟ منو یادتون میاد؟ یادتونه وقتی زل می زدم به چشاتون٬ رنگتون می پرید؟ چشایی که فقط یه جفت سینه رو می دید. یه باسن لرزون. نمی دونم از شهوت خالی شده بودین یا پر! ..حوصله ی حرف زدن ندارم..می خوام فحش بدم. همه تقصیرا گردن شماست٬ آهای آقای خدا...دوست دارم سرت داد بکشم. اینبار سر تو. این آدمای مسخره ارزش فحش شنیدنو ندارن. آهای خدا! کاش دستم بهت می رسید یه کشیده ی آبدار بهت می زدم تا تو باشی فراموش نکی آناهیتا درد داره.آناهیتا رو گول زدن. اول قرار بود من و اون خوک تنها باشیم.یادته خدا؟ بعد سه نفر شدن..گفتم خب مواظب باشین.گفتم باکره ام. لعنتی! چرا کاری نکردی؟ آره آره! فقط بلدی بگی:" من بهت عقل دادم.نباید می رفتی.." خدا! وبلاگمو می خونی؟ واسم کامنت می ذاری؟
بغلم کن خدا!....مهم نیست من تو بشم....شاید تو٬ من شدی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:15 توسط آناهیتا |
|
|
- دوستان! اومدم فحش بدم. به پروانه گفتم شاید توی دنیای مجاز بشه فحش داد. فکر می کردم اینجا دنیای خوشگلیه...دنیای اینترنت٬ دنیای تخیل..دنیای کلمه...جایی که کسی کسی رو نمی بینه...نصیحتم نکنید. مامان بزرگم که هی واسم صلوات نذر میکنه و هی اسفند دود می کنه٬ خیلی بهتر از شما نصیحت بلده... دوست دارم فحش بدم.دوست دارم گریه کنم.لعنتیا! من دیوونه نیستم...دوستان! نگید باید به خدا فکر کنم٬ باید آروم باشم که دنیا خیلی مسخره است و نباید زیاد جدیش گرفت...نیومدم دنبال راه حل.گیرم که اومدم٬ اومدم که یکی کمکم کنه...خب یه چیز جدید بگید.یه حرف تازه...یه حرف تازه!!!! اسمم آناهیتاست.از همون دخترای کلیشه ای.نه خوشگلم٬ نه زشت. نه پولدارم٬ نه فقیر...بهم میگن: "آناهیتا! بدنت خیلی جذابه.زنونه است..تابش بده...مردا رو دیوونه کن " چرا کسی نگفت:"چشات نجیبه٬ معصومه...زیباست" چرا؟ ....قبول دارم: تکراریم...جای من اینجا نیست.قربونتون بشم! نمی خوام درکم کنید.فقط حرفامو بشنوید. همین.. لعنتیا نصیحتم نکنید...آناهیتا با مردایی خوابیده که بعضیشون سن و سال بابا بزرگتونو داشتن.یه مشت چین و چروک.پوست و استخون و...نصیحتم نکنید.یا خفه شید و حرفامو بشنوید٬ یا گورتونو گم کنید و...دارم دیوونه میشمممممممممم...دارم دیوونه میشم.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:39 توسط آناهیتا |
|
|
هی!.......اون عوضیایی که بهم فحش میدن! خوب گوشاتونو وا کنید...از این بدتراشو شنیدم...شما یه مشت بچه سوسول مسخره اید که مفتونو مامان جونتون!! بالا می کشه...هر چی دوست دارید فحش بنویسید...همه شو تایید می کنم...خیلی راحته٬ مگه نه؟ پشت سیستم نشستید و هر گهی که دلتون بخواد میخورید...آناهیتا فحش ناموس شنیده.آناهیتا باتوم خورده...کتک خورده.حالم ازتون بهم می خوره...اگه دستم بهتون برسه٬خرخرتونو می جوم...بچه سوسولای مسخره...خیلیاتون ناقص الخلقه هایی هستید که به برکت اینترنت٬ دن ژوان شدید و فحش می نویسید و مسخره می کنید....آناهیتا حرف داره.نرینید توی اعصابم.باید حرفامو بزنم...دق کشم نکنید...آناهیتا دیکشنری سیار رکیک ترین فحشای دنیاست...دو روزه که همه ی زندگیم شده این وبلاگ...کلی حرف دارم...لطفا خفه شید.فقط تا آخر خرداد...بعد گورمو گم می کنم و...بفهمید! خواهش می کنم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:29 توسط آناهیتا |
|
|
- منو لینک کنید.منم لینکتون می کنم...
- دنیای با حالیه٬ مگه نه؟زندون رفتین؟...یه مشت مسخره... خودتونو قایم کردین توی وبلاگ و کامنت و ...از دنیا چی می فهمین؟ دوست پسر دارین؟..آره...قبول...دوست پسری که دوستتون داشته و فوق فوقش با مینا هم دوست بوده و این ته خیانت رمانتیکش بوده و هست و خواهد بود.زندون رفتین؟ از همجنسبازی چی می فهمین؟ اینکه روز اول بریزن روی سرتون و وقتی بفهمن هنوز دخترین...دختر.باکره...بغض یعنی چی؟...زندون رفتین؟ببینید دوستان! از همتون متنفرم. حالم از ریخت تک تکتون بهم می خوره.توی زندون تنها یه کار آرومم می کرد.نوشتن.از پروانه ممنونم.این وبلاگو درست کرد و بهم یاد داد به همتون بگم:تبادل لینک کنیم.بهم یاد داد از وبلاگاتون تعریف کنم...نمی تونم پروانه.حالم از خیلیاشون بهم می خوره...چرت میگنننننننننننننننننننننننننن کلی حرف دارم.اگه تحملشو دارید٬ لینکم کنید.منم لینکتون می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:28 توسط آناهیتا |
|
|
- من سگم.دختری به نام سگ.آمده ام تا پارس کنم. تا پاچه هایتان را بگیرم و قصه بگویم. مرا تحمل کنید. آمده ام... چند ماه زندان...چند ماه زندگی کردن میان فاحشگان و ... نویسنده ام کرد.
- سلام دوستان.اسمم آناهیتاست. تا آخر خرداد میهمان شمایم. آخرین روز خرداد خواهم مرد...تا آن روز با من باشید...آمده ام با تمام حرفهای یک انسان غیر طبیعی...تحملم کنید...لطفا...خواهش میکنم درکم کنید.گریه ام کنید...لعنتیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...چند لحظه خفه شید و زل بزنید به آناهیتا.کلی حرف دارم.آشغالای مسخره.........فقط چند دقیقه. خواهش میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:11 توسط آناهیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ممنون آبجی نازم...چقدر خوشگل مترسک بانو رو درست کردی...ممنون
|
| پارس هاي من |
|
هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|